تبليغاتX
سنگ ماشه
یادداشت های ازباغ فیروزی

 

توراچشمان خونخوار... 

دلیلی نیست، شاید سرنوشتت این چنین بوده

 تنت از ابتدا با خاک وخاکستر عجین بوده

 درون یک سکوت سرد می سوزی و می سازی

 دلت همواره سهم غصه های آتشین بوده

 میان این همه آدم تورا یک همزبانی نیست

همیشه دوستانت اژده های آستین بوده

 غبارچشم هایت امسفر حرف دگر دارد

 تورا چشمان خونخوار مسلح در کمین بوده

 ***

ببین یک ماجرا، یک موج، یک گرداب، آبت کرد

نمی دانم که چشمان کدامین نازنین بوده.

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1388ساعت 10:35  توسط فریداسداللهی | 

 

سلامی چوبوی خوش آشنایی!

روزگارناروا، یکسالی می شود که مرا دردامن سیاه ترین نقشه جهان کشانده است وسخت ترین فصلهای زندگی پرماجرایم را می گذرانم. غزنین باشکوه باستان، شهری که هنوزچهره ی غبارآلود فردوسی را دردامنه ی بالاحصارآن می بینی که مغموم وپریشان ایستاده وبه غروب نا به هنگام آفتاب ایمان وامید وامانت می نگرد. شهری که هنوزبه خوبی ازسیمای فرمان روایان شان فرمان قتل وغارت عدالت وحقانیت را می خوانی. غزنی حالادرچنگال گرگ های درنده ترازهمیشه ودرچنگ سگ های کثیف استعمارفکری وذهنی آخرین نفس هایش را تجربه می کند.درچنین آشفتگی سیاسی اجتماعی ادبیات هزارساله ی این شهرازچه حال وهوای برخورداراست؟

می خواهم بایک چشم دیدآغازکنم. تابستان سال گذشته دریک کنگره شعربه عنوان داورکنگره دعوت شده بودم. قبل ازشروع برنامه بادونفرازدوستان دیگری که همراه من داور بودند درمورد معیارهای گزینش شعرخوب، صحبت کردم واین ادم ها درواقع سرآمد شاعران این شهرنیزبودند وهمچنانی که صاحب نام ونشان.  پیشنهاد این دوستان درمورد شعرخوب وبرتر، داشتن وزن، قافیه و ردیف بود که درواقع نوشته ی که پریده گی وزنی نداشته باشد ودارای قافیه وردیف باشد شعراست. این چشم دید را یه خاطری مطرح کردم که مشهورترین شاعران اینجا ازشعر فقط همین برداشت رادارد وتعریفی که ازاین پدیده ارایه می کند هم درهمین چارچوب است. نگاه تازه تربه شعر، به اشیا وپدیده ها، دست یافتن به زبان مروج امروز و صحبت ازاندیشه های متعالی درشعر واستفاده ازشگردها وتکنیک های متفاوت درشعر،حکم گناه کبیره را درمیان اهل قلم اینجا دارد.

 باتمام این پراکندگی ها وآشفتگی ها وتنهایی ها، من بایک امید به زندگی ادبی ام ادامه دادم وآن عبارت ازکارروی جوانان.ازایجاد مرکزآموزشی درموردشعروداستان گرفته تا وادارساختن دانشجویان دانشگاه به نوشتن. ولی سوگمندانه باید گفت که بعد ازمدت ها متوجه شدم که انگیزه دادن به این بچه ها ازکارهای است که باید به عهده ی حضرت ایوب گذاشته شود. پسربچه ها که بیشتردرگیربا روزمره گیهای شان است. غم نان، غم زن وزندگی مجال پرداختن به ادبیات را ازآنها صلب کرده است. دختربچه های این جا هم که طبق معمول، تمام هم وغم شان برمحورلباس وآرایش می چرخد،چطوری می شود با آنها ازادبیات گفت. واما من دراین میان نه تنها اینکه کاری ازپیش برده نتوانستم، حتا تمام داشته ها وانباشته هایم را نیزازدست دادم.

این مقدمه کوتاه را به این لحاظ خدمت دوستان دلبندم به عرض رساندم که سالهای گذشته، من هرازگاهی از"خانه یگانه" با نام وعنوان دگر، سربیرون می آوردم ودرد دلهای خودم را با دوستانم شریک می ساختم. ولی همان طوری که عرض کردم سرنوشت شوم این شهر،عشق وشعروشاعرانه زیستن را ازمن گرفته بود که چه، حتا تا لبه ی پرتگاه وتا مرزانتحارمرا باخودش کشانده بود.بالاخره باروش های متفاوت،  ازتدریس نکردن دردانشگاه گرفته تاسفربه روستاها واستانهای دگر، توانستم که خود را ازاین بن بست رهایی بخشم ودوباره دلم را به دنیای دوبیتی وغزل بسپارم. امیدوارم که رهنمود ها ونقدونظرهای شما دوستان دراین سفردوباره من راه گشای کارهایم باشد.

 

زمانه حکم کرده...

زمانه حکم کرده تادلم دربندتوباشد

ودنیایم فقط تنهاترین لبخندتوباشد

زمانه حکم کرده تاهمیشه عاشقت باشم

تمام دلخوشی هایم لبان قند توباشد

نوشته روی تقدیرم،جهنم مال من، اما

بهشت دلنشین چشمان خوشایند توباشد

توهم ازابتدا می خواستی بازیچه ات باشم

دلم درگیرتوفانی ترین ترفند توباشد

نگاهت رنگ نیرنگ وریا دارد عزیزمن!

تسلای دلم تاکی فقط سوگند توباشد

کبوتردسته دسته می پرد بربام رویایم

اگرباروح خون آلودمن پیوند توباشد.

 

بعدازتو....

یک اتفاق شوم مرا ازتودورکرد

چون سیل مست مزرعه مان را عبورکرد

یک اتفاق شوم سروقت ما رسید

اسباب غصه های مرا جمع وجورکرد

بعدآ مراسیاه ترین نقشه ی جهان

دردامنش کشید وسپس گم وگورکرد

بیهوده اززمانه شکایت چراکنم

هرچه گذشت برسرما بخت شورکرد

ازمن به قول خواجه ی شیراز، عشق تو

یک مرد رند  وعاشق ومیخواره جورکرد

بعد ازتو"طالبانی" ترین شهرمال من

بعدازتوعشق آیینه ها را ترورکرد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:57  توسط فریداسداللهی |